درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 9 مهر ماه سال 1389
ماه
نوشته شده توسط ردپا در ساعت 4:04 PM

بنام خدای مهربان


و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمومنین

و گروهی از مردم گویند که ما ایمان آورده ایم به خدا و روز قیامت و حال آنکه ایمان نیاورده اند. ( بقره / 8 )

پایم را روی پله ی اول که می گذارم صدای فریادی می شنوم که چنان در گوشم فرو می پیچد که به مرز دیوانگی ام می کشاند ، می خواهم بر گردم گویی زیر پایم شده حالا پرتگاه یک دره ، باز فریاد مرا در هم می پیچد ، می خواهد سرم را بترکاند – آرزو می کنم که کاش زیر پایم یک چاه درست می شد و مرا در خود می بلعید ، می بردم همانجا که بودم ، تا نباشم نه اینکه باشم و سکوتم به ابتذال بی مسئولیتی ام بکشاند – ناگهان صدا مرا از خود بیرونم می کشد ، سقف خانه را می شکافد و پرتم می کند به آسمان ، صدا مرا با خود می برد ، من گیج و گنگ و مات و مبهوت مانده ام ، هنوز از سنگینی این فریاد سرم در تب و تاب است ، به صدا نزدیک تر شده ام ، کمی بخودم آمده ام ، در جلوی چشمانم "اشباحی قیقاج می روند" ... آه خدایا چه می بینم ؟ این مرد را چه شده است ؟ مگر احساس ندارد ؟ این چه ظلمی است ؟ ... هنوز از وحشت این خانه ی تاریک بیرون نیامده ام ، پایم را روی پله دوم می گذارم که فریادی در سینه تنگم فرو می پیجد، سخت به دلم می خورد ، انگار که دلم را پاره پاره کنند دلم پر خون می شود ، دستانم را به سمت صورتم می برم و چشمانم را می بندم که نبینم تا برای لحظاتی این حالات را فراموش کنم ، اما ناله ها هنوز ادامه دارند ، دستانم را می بینم که از نوک انگشتانم خون می چکد ، مگر خون گریه می کنم[1] ؟ باز هوس می کنم که آن چاه ... ، صدا مرا با خود می برد، اینجا کجاست ؟ من که به اینجا دعوت نشده بودم ، فریاد مرا باز با خود می کشد ، از یک اتاق پر از آدم های جور واجور می گذرم ، به یک اتاق داخل می شوم ، کسانی را می بینم که آتش روشن کرده اند ، و یا این اتاق آتش گرفته و اینها ... نه انگار آتش از همین ها شعله می کشد، آه پروردگار من مرا به کجا آورده ای ، اینها کیستند که آتش می افروزند ؟ پس چرا نمی سوزند ؟ روح هایی را می بینم که از زبانه های آتش جدا می شوند و در ژرفای آسمان غرق می شوند ، صدا دور می شود ... پایم را روی پله ی سوم می گذارم که گریه ی کودکان گرسنه ، ناله ی بیوه زن ها ، آه درد دختری که در آتش کینه ها می سوزد و فریاد های خشم پسر بچه ای که در کنار خیابان ها له می شود ، بغض فروخورده ام را می شکنند – باز هوس می کنم که آن چاه آدم خوار ناگهان دهان باز کند ، و مرا به درون پرت کند و در اعماق خود آتشی افروزد بر این هستی پوک و بی معنی ام ، بر این سکوتی که به دنیای مرده هام برده ، بر این تن فسرده ای که از بی حرکتی مرده ، بر این سر سنگین و این قلب تیپا خورده ی زخمی نفرت و قساوت و کینه ، بر این جان مرده و بی روح ، بر این زخم دیرینه ، به این هوس ها و هدف ها و لذت ها ، بر این لهو ها و لعب ها و عبث ها ، بر این دغدغه ها و سودا ها و تشویش ها ، بر این شوق و شور و این دو چشم کور ، بر این سیاهی و ظلالت و به سینه ی پر از غرور ، به شادی و به مستی و سرور، به این سراسر وجود و هستی ام ، به پستی ام ، بروح خسته ام – سراسر وجودم را این هوس لبریز می کند ، حس می کنم که از درونم آتش زبانه می کشد ، پایم را روی پله ی چهارم می گذارم ، " ناگهان تردید یک سقوط در جانم می دود " مضطرب می شوم ، تردیدم مبدل به یقین می شود ، نمی دانم سقوط است یا عروج ، به آن هوس چاه و آتش می اندیشم ، به رفتن و سوختن و مردن و نیست شدن ام ، زیر پایم را نگاه می کنم ، هنوز نور تاریکی عمق چاه به چشمانم نرسیده که چشمانم را می بندم و چنگ هام را به دیواره چاه می کشم و جیغ می کشم و داد می زنم و به تمام می شوم یک فریاد ، باز به آن عمق این این سیاه چاله ی مرگ می نگرم ، مگر به دل قبر هام خوانده اند ؟ استخوان پوسیده ها و تن های بی روح و جان آدم ها ، مرده اند ، نای و ناله ای ندارند ، بجای آنها این بار من فریاد می زنم – چه فریاد می کشم ؟ چه می گویم ؟ این صدا از این حلقوم تنگ به کجا می رود ؟ کدام سقف را می شکافد و کدام روح را پر می دهد ؟ و کدام جان را بدرد می آورد تا یک هوس چاه و آتش به جانش بیافتد و چاه او را ببلعد و فریاد شود ؟ و فریاد و فریاد ها ... تا جهان منفجر شود ، محشری شود از صور حلقوم های عقده دار ، زمین شکاف بردارد و این بنایی را که سر به آسمان کشیده را در خود فرو بلعد، این بنایی را که زاییده ی فساد است و زاینده ی فساد ، که از جمجمه ی انسان ها بر افراشته شده ، از آرامش خانواده ها – تا فقر آدم ها و فساد جامعه را هدیه مان کند – از مردی مرد ها و شرف زن ها و شعور آدم ها و شور کودک ها و اشک دختر ها و امید پسر ها ، از همه پله ها می گذرم ، به چه حالی دچار شده ام ، وارد خانه می شوم ، می خواهم گم شوم ، همه جا آینه است ، ناگهان وحشتی سر تا پایم را می گیرد ، چهره خودم را در آینه می بینم ، آه مرا چه شده است ؟ می خواهم باز فریاد کنم ، دیوانگی به سرم زده ، می خواهم سر و صورتم را به این شیشه ها و آینه ها بکوبم تا نباشند و نبینم و یا چشمانم را از حدقه بیرون بکشم ، سر بر می گردانم تا چیزی نبینم  ،کسانی را می بینم که "چوب حراج بر داشته اند و مرد می فروشند"[2] ، جان را به مرگ و عشق و شور و هستی و زندگی را به درد ، می خرند و می فروشند ، پسرک جوانی را می بینم که پیشانی بر خاک پای آن یکی می مالد و ناله و زاری می کند ، آن یکی جسم سیاهی را به طرف پسرک پرت می کند ... بر می گردم و باز در آینه می نگرم ، باز وحشتی تمام وجودم را می لرزاند، موهایم را سفید شده می بینم و خط آن همه فریاد را بر پیشانی ام ، کنار پنجره می ایستم ، زل می زنم به چشمان ماه ، قرمز و نارنجی و زرد و سبزو آبی و نیلی و بنفش ، مگر نور ماه است که می شکند ؟ مگر ماه می گرید ؟ به آسمان می نگرم ، می خواهم این پرده ی سیاه را بردرم و به قله آسمان پرواز کنم ، جانِ یک ققنوس شوم و آتش زنم به تمام هستی خود و این آسمان سرد و بی روح را که ستاره هاش می بینند و چشمک زنان به هم بر این سرزمین طاعون گرفته و این درد امانت می خندند آتش زنم ، جرعه ای از نوش زهر درد آنها را بچشانم تا در سنگینی آن فرو ریزند و در هم بشکنند و زیر بار سنگین ناله بی نوایان زمین ، این مغضوبان فلک ، له شوند ، باز به چشمان ماه زل می زنم، در هاله ای قرمز فرو رفته است ، مگر خون می گرید ؟ چه می گویم ! خیره به ماه خشکم زده است ، آه خدایا چه می بینم ؟ این ها چاله هایی اند که از شهاب ها که با سرعت به ماه می خورند پدید آمده اند و گودال های عمیق بهم پیوسته بوجود آورده اند و چون نور خورشید به آن ها نمی رسد از زمین تاریک بنظر می رسند و یا بانوی عالمیان فاطمه زهرا (س) است که حسین(ع) را در آغوش گرفته ؟[3] این ماه چه زیبا می درخشد، مگر نور چادر مادرم است همان که در دل آن مرد کافر درخشید و اشک از چشمانش جاری کرد ؟ پس چرا سرخ است ؟ مگر مادرم می گرید ؟ خون می گرید ؟ و یا خون حسین است ، مگر تو را قرن ها پیش شهید نکردند ،مگر خون تو را بر کویر تفتیده ی  آن صحرای آتش گون نریختند ؟ مگر تو را باز شهید کرده اند ؟ ... هوس یک پرواز بر وجودم می ریزد ، و سرابی از یک پرنده و یا ایمان مطلق به یک عروج در جانم می دود ، چیزی مثل یک شور از جنس نور در رگ هام می جوشد و سراپای وجودم را فرا می گیرد و یکپارچه نور می شوم ، چشمانم می سوزند، دستانم را روی چشمانم می فشارم، انتظار یک روح بی قرار جانم را بخود می خواند، گرمی دستانی را بر دستانم حس می کنم ، مگر دستان عباس است همان دستانی که از دست آسمان رفته بود ؟ چشمانم را می گشایم ، دستانم را در دستان مردی از آن سوی زمین و زمان می بینم ، از ابدیت، که مرا به آسمان می برد و "جماعتی سبز قبایان که مرا به گرد افلاک می گردانند"[4] ، در ابدیت رها می شوم و جانم لبریز از شوق و شور و حیرت می شود، حیرت این راز که بر جانم می نشیند ، زمین را می نگرم ، و دانته را که سرود آسمانی اش را برجان من در بام آسمان می سراید که " هان غرور ابلهانه ی انسان ها ی فانی را بنگر ، برخی مشتاق مقام و برخی آرزومند ستایش های تهی هستند ، آن مرد به انگیزه ی بلاهت در آرزوی فرمانروایی است ، آن دیگری خویشتن را به مهمیز آز سپرده و شادیش در کشتن همنوعان خویش است، آه چه لذات و شادی های حسی بی معنایی ، چه غرور بیهوده ای[5] " ... شعشعه ی نوری در آسمان می درخشد و فرشته هایی هبوط می کنند ، مگر لیلة القدر است و علی(ع) عروج کرده ؟[6] انگار هوس کرده است که " گوشه ی شب را بشکافد و به آنجا که قداست اهوراییش را گام هیچ پلیدی ای نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست سر کشد "[7] و بسان رودی که به دریا بریزد در دریای نور الهی غرق شود ، گفته اند "دل برای بردن است" ، دلم را به آن شعشعه ی نور می سپارم و از زمین این کویر وحشت می کنم تا با خود ببرد ...

یا ایها الذین آمَنو آمِنو

ای کسانی که ایمان آورده اید ، ایمان بیاورید



[1]  از دیده به جای اشک خون می آید     دل خون شده از دیده برون می آید ، دکتر علی شریعتی

[2]  کرشمه ی لیلی ، محمد ابراهیمیان

[3]  صورت کامل ماه تصویری را قاب کرده که گویی مادری است که فرزندش را در آغوش گرفته.

[4]  عروج مولانا – خداوندگار پدر – پله پله تا ملاقات خدا ، دکتر عبدالحسین زرین کوب

[5]  کمدی الهی ، دانته

[6]  دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند        واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

  بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند                باده از جام تجلی صفاتم دادند

  چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی      آن شب قدر که این تازه براتم دادند

[7]  کویر


مرداد ۸۷

در سوگ دوستی که دام اعتیاد شد

شهرام روستایی

سه شنبه 30 شهریور ماه سال 1389
آیه های شکفتنی
نوشته شده توسط ردپا در ساعت 04:32 AM

تورا باید در خورشید دید

در گل بویید

از شبنم نوشید

تو را باید تنها در تو دید



شکفتی تو در چشم من همچو گل در هیاهوی آهن

شدم غرق چشمان تو، من چو مستی ز کف داده دامن

شد این شور شیرین ، پری ، تا پرم زین سکون این قفس

قفس خسته بادا، دریدم حجاب نگاه تو با من

...


عکس : تابستان 86، همدان


شهرام روستایی

سه شنبه 30 شهریور ماه سال 1389
آنان که مرد اند
نوشته شده توسط ردپا در ساعت 04:11 AM

بنام خدا


سپس دلهایتان پس از آن سخت شد، همانند سنگ، یا از آن سخت تر،

چرا که بعضی از سنگ هاست که از آنان جویباران می شکافد و بعضی از آنهاست که می شکند و آب از آنها بیرون می آید

و بعضی از آنهاست که از خشیت الهی ( از کوه ) فرو می افتد

و خدا از آنچه می کنید غافل نیست.

"سوره مبارکه بقره"

آنان که در تنهایی خویش مرد اند، آنان که مرد تنهایی خویش اند، غرور را از کوه تکبر به زیر اندازند و "شکنند"، وانان که نا مرد اند ، غرور را بر کوه تکبر "فروشند" ...

که

در راه ما شکسته دلی می خرند و بس

بازار خود فروشی از از آن سوی دیگر است (حافظ ) 

 


مرد، امیر نفس خویش است و نا مرد، شیر بیشه ی نفس خویش ...

نامرد به هر لغزه  ای ایمان اش لرزد و مرد به هیچ طوفانی دلش نلرزد ...

مرد زبانه های آتش درونش را می بلعد و نا مرد، زبانش عالمی را می سوزد ...


شهرام روستایی

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>