بنام خدای مهربان
و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمومنین
و گروهی از مردم گویند که ما ایمان آورده ایم به خدا و روز قیامت و حال آنکه ایمان نیاورده اند. ( بقره / 8 )
پایم را روی پله ی اول که می گذارم صدای فریادی می شنوم که چنان در گوشم فرو می پیچد که به مرز دیوانگی ام می کشاند ، می خواهم بر گردم گویی زیر پایم شده حالا پرتگاه یک دره ، باز فریاد مرا در هم می پیچد ، می خواهد سرم را بترکاند – آرزو می کنم که کاش زیر پایم یک چاه درست می شد و مرا در خود می بلعید ، می بردم همانجا که بودم ، تا نباشم نه اینکه باشم و سکوتم به ابتذال بی مسئولیتی ام بکشاند – ناگهان صدا مرا از خود بیرونم می کشد ، سقف خانه را می شکافد و پرتم می کند به آسمان ، صدا مرا با خود می برد ، من گیج و گنگ و مات و مبهوت مانده ام ، هنوز از سنگینی این فریاد سرم در تب و تاب است ، به صدا نزدیک تر شده ام ، کمی بخودم آمده ام ، در جلوی چشمانم "اشباحی قیقاج می روند" ... آه خدایا چه می بینم ؟ این مرد را چه شده است ؟ مگر احساس ندارد ؟ این چه ظلمی است ؟ ... هنوز از وحشت این خانه ی تاریک بیرون نیامده ام ، پایم را روی پله دوم می گذارم که فریادی در سینه تنگم فرو می پیجد، سخت به دلم می خورد ، انگار که دلم را پاره پاره کنند دلم پر خون می شود ، دستانم را به سمت صورتم می برم و چشمانم را می بندم که نبینم تا برای لحظاتی این حالات را فراموش کنم ، اما ناله ها هنوز ادامه دارند ، دستانم را می بینم که از نوک انگشتانم خون می چکد ، مگر خون گریه می کنم[1] ؟ باز هوس می کنم که آن چاه ... ، صدا مرا با خود می برد، اینجا کجاست ؟ من که به اینجا دعوت نشده بودم ، فریاد مرا باز با خود می کشد ، از یک اتاق پر از آدم های جور واجور می گذرم ، به یک اتاق داخل می شوم ، کسانی را می بینم که آتش روشن کرده اند ، و یا این اتاق آتش گرفته و اینها ... نه انگار آتش از همین ها شعله می کشد، آه پروردگار من مرا به کجا آورده ای ، اینها کیستند که آتش می افروزند ؟ پس چرا نمی سوزند ؟ روح هایی را می بینم که از زبانه های آتش جدا می شوند و در ژرفای آسمان غرق می شوند ، صدا دور می شود ... پایم را روی پله ی سوم می گذارم که گریه ی کودکان گرسنه ، ناله ی بیوه زن ها ، آه درد دختری که در آتش کینه ها می سوزد و فریاد های خشم پسر بچه ای که در کنار خیابان ها له می شود ، بغض فروخورده ام را می شکنند – باز هوس می کنم که آن چاه آدم خوار ناگهان دهان باز کند ، و مرا به درون پرت کند و در اعماق خود آتشی افروزد بر این هستی پوک و بی معنی ام ، بر این سکوتی که به دنیای مرده هام برده ، بر این تن فسرده ای که از بی حرکتی مرده ، بر این سر سنگین و این قلب تیپا خورده ی زخمی نفرت و قساوت و کینه ، بر این جان مرده و بی روح ، بر این زخم دیرینه ، به این هوس ها و هدف ها و لذت ها ، بر این لهو ها و لعب ها و عبث ها ، بر این دغدغه ها و سودا ها و تشویش ها ، بر این شوق و شور و این دو چشم کور ، بر این سیاهی و ظلالت و به سینه ی پر از غرور ، به شادی و به مستی و سرور، به این سراسر وجود و هستی ام ، به پستی ام ، بروح خسته ام – سراسر وجودم را این هوس لبریز می کند ، حس می کنم که از درونم آتش زبانه می کشد ، پایم را روی پله ی چهارم می گذارم ، " ناگهان تردید یک سقوط در جانم می دود " مضطرب می شوم ، تردیدم مبدل به یقین می شود ، نمی دانم سقوط است یا عروج ، به آن هوس چاه و آتش می اندیشم ، به رفتن و سوختن و مردن و نیست شدن ام ، زیر پایم را نگاه می کنم ، هنوز نور تاریکی عمق چاه به چشمانم نرسیده که چشمانم را می بندم و چنگ هام را به دیواره چاه می کشم و جیغ می کشم و داد می زنم و به تمام می شوم یک فریاد ، باز به آن عمق این این سیاه چاله ی مرگ می نگرم ، مگر به دل قبر هام خوانده اند ؟ استخوان پوسیده ها و تن های بی روح و جان آدم ها ، مرده اند ، نای و ناله ای ندارند ، بجای آنها این بار من فریاد می زنم – چه فریاد می کشم ؟ چه می گویم ؟ این صدا از این حلقوم تنگ به کجا می رود ؟ کدام سقف را می شکافد و کدام روح را پر می دهد ؟ و کدام جان را بدرد می آورد تا یک هوس چاه و آتش به جانش بیافتد و چاه او را ببلعد و فریاد شود ؟ و فریاد و فریاد ها ... تا جهان منفجر شود ، محشری شود از صور حلقوم های عقده دار ، زمین شکاف بردارد و این بنایی را که سر به آسمان کشیده را در خود فرو بلعد، این بنایی را که زاییده ی فساد است و زاینده ی فساد ، که از جمجمه ی انسان ها بر افراشته شده ، از آرامش خانواده ها – تا فقر آدم ها و فساد جامعه را هدیه مان کند – از مردی مرد ها و شرف زن ها و شعور آدم ها و شور کودک ها و اشک دختر ها و امید پسر ها ، از همه پله ها می گذرم ، به چه حالی دچار شده ام ، وارد خانه می شوم ، می خواهم گم شوم ، همه جا آینه است ، ناگهان وحشتی سر تا پایم را می گیرد ، چهره خودم را در آینه می بینم ، آه مرا چه شده است ؟ می خواهم باز فریاد کنم ، دیوانگی به سرم زده ، می خواهم سر و صورتم را به این شیشه ها و آینه ها بکوبم تا نباشند و نبینم و یا چشمانم را از حدقه بیرون بکشم ، سر بر می گردانم تا چیزی نبینم ،کسانی را می بینم که "چوب حراج بر داشته اند و مرد می فروشند"[2] ، جان را به مرگ و عشق و شور و هستی و زندگی را به درد ، می خرند و می فروشند ، پسرک جوانی را می بینم که پیشانی بر خاک پای آن یکی می مالد و ناله و زاری می کند ، آن یکی جسم سیاهی را به طرف پسرک پرت می کند ... بر می گردم و باز در آینه می نگرم ، باز وحشتی تمام وجودم را می لرزاند، موهایم را سفید شده می بینم و خط آن همه فریاد را بر پیشانی ام ، کنار پنجره می ایستم ، زل می زنم به چشمان ماه ، قرمز و نارنجی و زرد و سبزو آبی و نیلی و بنفش ، مگر نور ماه است که می شکند ؟ مگر ماه می گرید ؟ به آسمان می نگرم ، می خواهم این پرده ی سیاه را بردرم و به قله آسمان پرواز کنم ، جانِ یک ققنوس شوم و آتش زنم به تمام هستی خود و این آسمان سرد و بی روح را که ستاره هاش می بینند و چشمک زنان به هم بر این سرزمین طاعون گرفته و این درد امانت می خندند آتش زنم ، جرعه ای از نوش زهر درد آنها را بچشانم تا در سنگینی آن فرو ریزند و در هم بشکنند و زیر بار سنگین ناله بی نوایان زمین ، این مغضوبان فلک ، له شوند ، باز به چشمان ماه زل می زنم، در هاله ای قرمز فرو رفته است ، مگر خون می گرید ؟ چه می گویم ! خیره به ماه خشکم زده است ، آه خدایا چه می بینم ؟ این ها چاله هایی اند که از شهاب ها که با سرعت به ماه می خورند پدید آمده اند و گودال های عمیق بهم پیوسته بوجود آورده اند و چون نور خورشید به آن ها نمی رسد از زمین تاریک بنظر می رسند و یا بانوی عالمیان فاطمه زهرا (س) است که حسین(ع) را در آغوش گرفته ؟[3] این ماه چه زیبا می درخشد، مگر نور چادر مادرم است همان که در دل آن مرد کافر درخشید و اشک از چشمانش جاری کرد ؟ پس چرا سرخ است ؟ مگر مادرم می گرید ؟ خون می گرید ؟ و یا خون حسین است ، مگر تو را قرن ها پیش شهید نکردند ،مگر خون تو را بر کویر تفتیده ی آن صحرای آتش گون نریختند ؟ مگر تو را باز شهید کرده اند ؟ ... هوس یک پرواز بر وجودم می ریزد ، و سرابی از یک پرنده و یا ایمان مطلق به یک عروج در جانم می دود ، چیزی مثل یک شور از جنس نور در رگ هام می جوشد و سراپای وجودم را فرا می گیرد و یکپارچه نور می شوم ، چشمانم می سوزند، دستانم را روی چشمانم می فشارم، انتظار یک روح بی قرار جانم را بخود می خواند، گرمی دستانی را بر دستانم حس می کنم ، مگر دستان عباس است همان دستانی که از دست آسمان رفته بود ؟ چشمانم را می گشایم ، دستانم را در دستان مردی از آن سوی زمین و زمان می بینم ، از ابدیت، که مرا به آسمان می برد و "جماعتی سبز قبایان که مرا به گرد افلاک می گردانند"[4] ، در ابدیت رها می شوم و جانم لبریز از شوق و شور و حیرت می شود، حیرت این راز که بر جانم می نشیند ، زمین را می نگرم ، و دانته را که سرود آسمانی اش را برجان من در بام آسمان می سراید که " هان غرور ابلهانه ی انسان ها ی فانی را بنگر ، برخی مشتاق مقام و برخی آرزومند ستایش های تهی هستند ، آن مرد به انگیزه ی بلاهت در آرزوی فرمانروایی است ، آن دیگری خویشتن را به مهمیز آز سپرده و شادیش در کشتن همنوعان خویش است، آه چه لذات و شادی های حسی بی معنایی ، چه غرور بیهوده ای[5] " ... شعشعه ی نوری در آسمان می درخشد و فرشته هایی هبوط می کنند ، مگر لیلة القدر است و علی(ع) عروج کرده ؟[6] انگار هوس کرده است که " گوشه ی شب را بشکافد و به آنجا که قداست اهوراییش را گام هیچ پلیدی ای نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست سر کشد "[7] و بسان رودی که به دریا بریزد در دریای نور الهی غرق شود ، گفته اند "دل برای بردن است" ، دلم را به آن شعشعه ی نور می سپارم و از زمین این کویر وحشت می کنم تا با خود ببرد ...
یا ایها الذین آمَنو آمِنو
ای کسانی که ایمان آورده اید ، ایمان بیاورید
[1] از دیده به جای اشک خون می آید دل خون شده از دیده برون می آید ، دکتر علی شریعتی
[2] کرشمه ی لیلی ، محمد ابراهیمیان
[3] صورت کامل ماه تصویری را قاب کرده که گویی مادری است که فرزندش را در آغوش گرفته.
[4] عروج مولانا – خداوندگار پدر – پله پله تا ملاقات خدا ، دکتر عبدالحسین زرین کوب
[5] کمدی الهی ، دانته
[6] دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند

